![]() |
![]() |
|
| b l o o d y s t r e e t s |
|
من یک رختخواب ام . لطفا مرا از روی زمین جمع کنید من یک ماشین کثیفم لطفا مرا بشویید. من یک مسواکم لطفا مرا بزنید من یک سوزن ته گرد ام لطفا مرا در جایی فرو کنید من یک آهنربای یخچالم. مرا بچسبانید من یک توپ بیلیاردم. حالم را ببرید! من یک زمین صافم . رویم فوتبال بازی کنید من یک ترانزیستورم. مطمئن ام بلد نیستید با من چکار کنید من یک بالن ام. کار خاصی نکنید. تماشایم کنید . همیشه دوست داشتم یک بالن باشم .یک بالن قرمز زیبا. تماشایم کنید من یک قوری گل قرمزی ام. اگه تونستید اسممو 10 بار پشت سر هم بگید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 1:2 توسط امیر |
|
|
نمیدانم آیا آدم فضایی ها آدم به حساب می آیند؟ و اگر می آیند کسی آنها را داخل آدم حساب میکند و اگر نمیکنند چرا سعی نمیکنند آدمشان کنند آدم آهنی ها چطور؟؟ --------------------------------------------- همانطور که قبلنها گفتم برای بهتر دیدن باید به انعکاس ها افزود. اما یادتان باشد شفافیت با انعکاس فرق دارد. انعکاس یعنی بازتاب دادن جهان بیرون ولی شفافیت یعنی عبور داد جهان بیرون. شفافیت صد در صد یعنی محو کامل . یعنی نبودن .نابودی انعکاس کامل هم یعنی بی هویتی یعنی تنها جزئی بسیار تاثیر پذیر از محیط . یعنی وابسطه به محیط و در نتیجه وجود نداشتن جالب است که این دو خاصیت با اینکه از نظر فیزیکی کاملا مخالف هم عمل میکنند اما در عمل میتوانند به یک جا ختم شوند -------------------------
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 2:47 توسط امیر |
|
|
برای بهتر دیدن هر چیزی باید به انعکاس ها افزود.
باید شفافش کرد. برق بزند. همه چیز تصویر خودش را درون آن و با امضای آن ببیند و خودش هم تصویر خودش را در همه چیز. هر چند سایه را نباید دور انداخت که ابن نیمه ی تاریکی را تا وجود نداشته باشی نداری. که اگر به نداشتنش ببالی وجود نداری. چراغ ها را روشن کنید. یک نفر میخواهد باشد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 23:43 توسط امیر |
|
|
باران را تف میکنم و با امید خاکستری گره میزنم باز بند چکمه هایم را طناب این چادر رقصنده در باد را هنجره ی لرزان از ترس فریاد را محکم میکنم. بی سیم و باند و آمپیلی .بی منت شش هایم فریاد میزنم رو به پشت سرم به آن جایی که خود کوچولویم پشت فرمان این جسد غول آسا نشسته است بگزار این هدفون ها من را کر کند. بگزار از این به بعد حرفهای هیچکس را نفهمم نه آن پیرمرد خالی بندی که از آلمان تخیلی خودش آمده بود و نام و نشان روزنامه های روی دکه را از من میپرسید. نه آن دخترک معصومی که زیر ضرب ساب ووفر های در حال رزم ترنس و نور سبز لیزر نفهمیدم چه گفت و خندیدم و او هم خندید و من نفهمیدم چرا و او هم نفهمید که من نفهمیدم و شاید او هم بگزار این هدفون ها مرا کر کند برادر بگزار این صدای قدیمی فریاد بزند What the hell are you waiting for?? بیمارم کن و من عشق بازی میکنم با هر ویروسش زخمی کن و من از خون این تن شراب میگیرم من از فحش های تو آهنگ رپ میسازم من کوچه ها را به هم گره میزنم. ترن هوایی میسازم. اتوبوس ها را میبوسم! رعد و برق را لیس میزنم آسمان را خط خطی میکنم با ماژیکهای پای تخته سفید تخته ای که سیاه و سفیدش هیچ چیز به من یاد نداد
من این باران آدمکش را هرت میکشم و تف میکنم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 22:40 توسط امیر |
|
|
بادهای رادیو اکتیویته لرزه های رو به ریزش این سرزمین صحرایی نیمه مرده را هر روز بیشتر میکند و من هنوز باور نمیکنم که اینجا جای دیگریست. نه دیگر آنی که من میشناختم. رودخانه هایش را چیزی غریب فرا گرفته که من نمیشناسم. مردمانش هم نیستند انگار و هستند ولی انگار نه انگار که . بوی مرگ میدهد این ستاره ی کوچولو نور خورشیدش(نور خورشیدم؟) دیگر آن چیزی نیست که باید. هر چند که من هم یادم نیست که چه بود و هیچکس دیگر هم و شاید از اولش همین بود و ما نمیفهمیدیم. ماسه دارد زیاد میشود. صخره ها هر روز باریکتر و بلند تر میشوند . تیز تر سایه ها کمتر و تاریکی بیشتر اسب های آهنین رفته اند از این صحرای من. از این دریای من .از این آسمان بی اوزون را مینگرم که دیگر نه سقف است . که دریچه ایست گشاده به روی یونیورسی که ما را میبلعد. من از آن همه کهکشان زیبای آن بالا میترسم. روزی فرکانسی این دور و اطراف میخواند و میرفت و امروز نیست. می کده ها هم انگار دیگر جای امن فرار هیچکس نیست و هیچکس نیست پشت پیشخوان این بار و آن میکده. ساقی های ولگرد هم مرده اند انگار
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم آذر 1388ساعت 17:47 توسط امیر |
|
|
اگر قرار شد روزی همه چیز را پاک کنند. اگر خواستند محو کنند. زمین را آسمان را هر چیزی که چشم را می آزارد . هر نقطه ای . خطی. ستاره ای . راهی اگر خواستند. مرا خبر کنید. من آن گوشه ی دور افتاده ی کیهان را می خواهم. آن کنج تاریک فضای بی کران . آن جا که هیچ ستاره ای نیست. هیچ کهکشانی میخواهم آن جا بنشینم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 23:49 توسط امیر |
|
|
اقای ازرائیل کجایی بابا! ما خیلی حال و حوصله داریم تو هم مثل همه مارو قال بزار من طابوتم را چراغانی دوست دارم
جسدم را با هروئین غسل دهید مهمانی بگیرید همه را دعوت کنید موسیقی .. مواد... مشروب همه آن چیزهایی که من دوست دارم جسدم را در هروئین بخوابانید. تا همه از من استنشاغ کنند گران است میدانم حتی رویای مرگ هم گران است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:39 توسط امیر |
|
|
چیزی برای کشیدن جز نفس و سیگار ندارم. به آینه ای که تا پارسال ما تو بود و امسال نیست مینگرم بی ربطم .بی ربط عین خودت. اشتباهی ام مثل مسعود شصت چی جایم اینجا نبود. تو صندلی ات را با هزار تعارف به من دادی تا شاید راحت باشم .اما نبودم. حتما قصد بدی داشتی وگرنه کدام دختری اینقدر مهربان است. برو خودت را سر کار بزار مسخره! اه ! پس این ازرائیل کدام گوری گیر کرده . پشت کدام ترافیک . توی کدام صف ثبت نام . لای جمعیت کدام مترو. موبایلش هم جواب نمیدهد مردن هم مارا مسخره کرده! شاید هم علاف ماچ و بوسه و تعارف کسی شده. "بفرمایید تو یه چایی چیزی." "دست شما درد نکند . مزاحم نمیشوم. اشهد را بخوانید که برویم." تا شب چیزی نمانده . نکند مرا بگزارد برای فردا ......... روی شانه ام میزنی . به خودم می آیم و به بالا نگاه میکنم. تویی . میگویی:"آقا ببخشید! من پشیمان شدم. میشه صندلی ام را پس بدید؟" بی حرف بلند میشوم . تو مینشینی و به سوی دیگری نگاه میدوزی خیالم راحت میشود که قصد بدی نداشتی . اتوبوس تلوتلو خوران میرود |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 21:56 توسط امیر |
|
|
باران را بو بکش نه جادوگر قبیله ای نه هواشناس بی بی سی بیکار باش و این شلاغک های دل انگیز را بو بکش دنبال ابر نگرد. بی ابر هم گاهی باران می بارد اصالت باران منت ابر را لازم ندارد. بدرقه ای بیش نیست . ابر پرچم لشگر قطره هاست. لشگر بی پرچم هم توان حمله دارد حمله ای به زمین . شیرجه ای تا خاک تا نقطه ی پایان همه چیز از ما چه منت که از خاکیم و به خاک میرویم؟ باران چه کند که از آسمان است و به خاک می آرامد
بو بکش مغناطیس بی مفهوم زمین را تماشا کن که از باران بالا میرود زمینی که دلخوش به جاذبه ایست که از تواضع باران است نه قدرت زمین.
فرو میریزد و بند می آید روزی. ساعتی فرصت بو کشیدنش را به هیچ چیز نفروش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 13:4 توسط امیر |
|
|
گاهی باخ هم تمیتواند فرق بین صدای ویلون و گیتار الکتریک را بفهمد این را نه فیلسوفی گفته نه دانشمندی نه باخی نه حتی خودم . یک نفر داشت از پس فکرم رد میشد . این را گفت و رفت . چیزی مثل یک چاقوی کوچک را روی دیوار میکشید و میرفت رنگش پریده بود ولی خونسرد به نظر میرسید بال نداشت . پس فرشته نبود شاخ نداشت . پس شیطان نبود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 23:56 توسط امیر |
|
|
این روزها همه رو اعصاب منن اون مستند احمقانه ی "شوک" که هر زری به مغز کارگردان ابلهش رسیده بود رو با افتخار تمام از تلویزیون پخش کردن و فهمیدیم هیچ ارگانی تو این مملکت خر تو خر تر از صدا سیما نیست این گیر دادنای جدید به محسن نامجو از طرف یه عده آدم با درک و فهم در حد فیتو پلانکتون که چرا تو آهنگت قرآن رو با یه سبک جدید خوندی اسهالی در سطح ملی به نام المپیک که جای خودش چرندیات مایلی کهن درباره افشین قطبی . آقا انگار یادش رفته چجوری تیم ملی رو به (...) کشیده بود. چجوری؟ اینجوری! و مشایعت مجدد یکی از شلغمین سریال ترانه ی خوارمادری به عنوان مجری برنامه قبل افطار که انگار واسه کور کردن اشتهای ملت انتخاب شده جمیعن دارن رو یکی از عصبای حساس و حیاتی مغز من ویبره میزنن علی دایی رو یادم رفت. که انگار روانی شده .چند تا تیک عصبی جدید به صورتش اضافه شده. این همه سال فوتبال این مملکت رو ساخت . که حالا سر یه جام جهانی همشو غمار کنه. دلم میسوزه براش این روزها همه روی اعصاب منن . شما چطور؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 1:6 توسط امیر |
|
|
خورشید با ظرافت خاصی رو لبه ی دیوار راه میره و سوت میزنه با ریتم صدای تلویزیون صحرخیز که خودش روشن شده و مشغول رقصیدن تو اتاقه . فرش ماشینی کف اتاق احساس میکنه اثر استاد فرشچیانه کتری روی گاز بی قرار دور خودش میچرخه تشنه ی جوشیدن مورچه ها با نظم یک ارتش میلیونی به تمیز کردن دونه های برنج دور سطل آشغال صورتی مشغولند هوا خیال خوب بودن داره ثانیه شمار امروز فاصله های نزدیک تری رو روی صفحه ساعت طی میکنه تا نکنه یک وقت یه لحظه ی کوچولوش رو از دست بده بوی خوبی میاد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 9:28 توسط امیر |
|
|
تلویزیون با صدای دم کرده از گرمای رو به موت تابستون به انتقال اخبار افتخارات پیاپی ما در المپیک میپردازه و من حرصم میگیره از بی مدالی و بیشتر حرصم میگیره از آدمای الاغ و عقده ای که میگن:" ایشالله اصلا مدال نگیریم که حالشون گرفته شه!" حالشون یا حالمون؟؟ ور ور های دنباله دار جوادخیابانی که با اون هیکل دیزلی پشت لپتاپ کوچولو و مامانیش سنگر گرفته ذهنمو خود به خود هول میده طرف روزنامه های رو میز که جای لیوان خیس دور تیترهای چرندشون خط کشیده. زمزمه ی حمله ی همه جانبه به مشایی به خاطر دوستی با بچه های بد و جیز کردن دست کردان واسه جعل مدرک جواد خیابانی میره و جای خودشو میده به دو تا شلغم دیگه به نامهای بهرام و پویا به همراه 17 تریلی دیالوگ احمقانه و یه وانت بازیگر بو گرفته که اگه تلویزیون یکم دیگه صبر میکرد به طور کامل از حافظمون محو میشدن و اونوقت فکر میکردیم بازیگرای جدیدن و شاید این کمپوت شبانه ی سیرابی کمی قابل خوردن بود. من که دیدن فک و دهن و نیش تا بناگوش باز رضا رشید پور رو به اینا ترجیح میدادم تلویزیون سر ساعت خودش خاموش میشه. اون بیرون چیزی نیست جز چراغهای ممتد تا لبه ی آسمون تاریک و صدای خالی شدن تیر آهن یه جایی بین این همه مکعب مستطیل سیمانی . ...... کاش منم مثل تلویزیون خود به خود خاموش میشدم |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم شهریور 1387ساعت 11:38 توسط امیر |
|
|
سایه میسازم از بقایای حضورت و صبحی را خلق میکنم که تو در آن گره از خواب میگشایی به نگاهت که هنوز توی آینه بی تو مانده, زل میزنم و میخندم و خوشحالم که تو روزی اینجا بودی روزی و شاید لحظه ای. کنار من بودی . میخندیدی . بیدار شو و بیدارم کن از خواب خودت انگار نه انگار رفته بودی انگار نه انگار که فقط سالی یکبار میبینمت و همه سال را با آن یک روز زندگی میکنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 2:45 توسط امیر |
|
|
با اینکه دستت یه هفتیر تمیز و تازه داری و عرق و خون از رو پیشونیت داره میرسه به یقت و پشت سرت یه لشکر سرباز تیکه پاره شدس. اما هنوز جرات لرزوندن انگشت سوابتو نداری تا جواب همه قبل از خودتی ها رو بدی تو شلیک نمیکنی چون ساخته نشدی که این کارو بکنی. پوزخند عجیبی توی اتمسفر هوا پر شده که انگار زره زره ی تورو زیر سوال میبره . تازه داره معلوم میشه کی چیکارس. کجا رفت اون شعارای دهن پاره کنت که با اربده تو گوش بقیه قطار میکردی انگار فقط تویی و بقیه خط ممتد اند رو جاده تو. میخوان اشکاور بزنن . زود تر شلیک کن و ماسک اون جسدی که زیر لوله هفتیرت هنوز زندس بردار یه بار حیوون بودنتو ثابت کن. آدم که نیستی حداقل یه حیوون به تمام معنا باش زود باش! یکم نقشه های استراتژیک اون ژنرال های اتوکشیده رو بریز به هم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:34 توسط امیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 مهر 1388 شهریور 1388 دی 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
| پیوندها |
|
تنها ترین دختر دنیا اورانوس عمو تفقد سکوت شقایق دردونه به سرخی آتش پاییزه معلم دیروز رفیق امروز (بخونید خوبه) |
|
RSS
|