![]() |
![]() |
|
| b l o o d y s t r e e t s |
|
باران را بو بکش نه جادوگر قبیله ای نه هواشناس بی بی سی بیکار باش و این شلاغک های دل انگیز را بو بکش دنبال ابر نگرد. بی ابر هم گاهی باران می بارد اصالت باران منت ابر را لازم ندارد. بدرقه ای بیش نیست . ابر پرچم لشگر قطره هاست. لشگر بی پرچم هم توان حمله دارد حمله ای به زمین . شیرجه ای تا خاک تا نقطه ی پایان همه چیز از ما چه منت که از خاکیم و به خاک میرویم؟ باران چه کند که از آسمان است و به خاک می آرامد
بو بکش مغناطیس بی مفهوم زمین را تماشا کن که از باران بالا میرود زمینی که دلخوش به جاذبه ایست که از تواضع باران است نه قدرت زمین.
فرو میریزد و بند می آید روزی. ساعتی فرصت بو کشیدنش را به هیچ چیز نفروش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 13:4 توسط امیر |
|
|
گاهی باخ هم تمیتواند فرق بین صدای ویلون و گیتار الکتریک را بفهمد این را نه فیلسوفی گفته نه دانشمندی نه باخی نه حتی خودم . یک نفر داشت از پس فکرم رد میشد . این را گفت و رفت . چیزی مثل یک چاقوی کوچک را روی دیوار میکشید و میرفت رنگش پریده بود ولی خونسرد به نظر میرسید بال نداشت . پس فرشته نبود شاخ نداشت . پس شیطان نبود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 23:56 توسط امیر |
|
|
این روزها همه رو اعصاب منن اون مستند احمقانه ی "شوک" که هر زری به مغز کارگردان ابلهش رسیده بود رو با افتخار تمام از تلویزیون پخش کردن و فهمیدیم هیچ ارگانی تو این مملکت خر تو خر تر از صدا سیما نیست این گیر دادنای جدید به محسن نامجو از طرف یه عده آدم با درک و فهم در حد فیتو پلانکتون که چرا تو آهنگت قرآن رو با یه سبک جدید خوندی اسهالی در سطح ملی به نام المپیک که جای خودش چرندیات مایلی کهن درباره افشین قطبی . آقا انگار یادش رفته چجوری تیم ملی رو به (...) کشیده بود. چجوری؟ اینجوری! و مشایعت مجدد یکی از شلغمین سریال ترانه ی خوارمادری به عنوان مجری برنامه قبل افطار که انگار واسه کور کردن اشتهای ملت انتخاب شده جمیعن دارن رو یکی از عصبای حساس و حیاتی مغز من ویبره میزنن علی دایی رو یادم رفت. که انگار روانی شده .چند تا تیک عصبی جدید به صورتش اضافه شده. این همه سال فوتبال این مملکت رو ساخت . که حالا سر یه جام جهانی همشو غمار کنه. دلم میسوزه براش این روزها همه روی اعصاب منن . شما چطور؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 1:6 توسط امیر |
|
|
خورشید با ظرافت خاصی رو لبه ی دیوار راه میره و سوت میزنه با ریتم صدای تلویزیون صحرخیز که خودش روشن شده و مشغول رقصیدن تو اتاقه . فرش ماشینی کف اتاق احساس میکنه اثر استاد فرشچیانه کتری روی گاز بی قرار دور خودش میچرخه تشنه ی جوشیدن مورچه ها با نظم یک ارتش میلیونی به تمیز کردن دونه های برنج دور سطل آشغال صورتی مشغولند هوا خیال خوب بودن داره ثانیه شمار امروز فاصله های نزدیک تری رو روی صفحه ساعت طی میکنه تا نکنه یک وقت یه لحظه ی کوچولوش رو از دست بده بوی خوبی میاد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 9:28 توسط امیر |
|
|
تلویزیون با صدای دم کرده از گرمای رو به موت تابستون به انتقال اخبار افتخارات پیاپی ما در المپیک میپردازه و من حرصم میگیره از بی مدالی و بیشتر حرصم میگیره از آدمای الاغ و عقده ای که میگن:" ایشالله اصلا مدال نگیریم که حالشون گرفته شه!" حالشون یا حالمون؟؟ ور ور های دنباله دار جوادخیابانی که با اون هیکل دیزلی پشت لپتاپ کوچولو و مامانیش سنگر گرفته ذهنمو خود به خود هول میده طرف روزنامه های رو میز که جای لیوان خیس دور تیترهای چرندشون خط کشیده. زمزمه ی حمله ی همه جانبه به مشایی به خاطر دوستی با بچه های بد و جیز کردن دست کردان واسه جعل مدرک جواد خیابانی میره و جای خودشو میده به دو تا شلغم دیگه به نامهای بهرام و پویا به همراه 17 تریلی دیالوگ احمقانه و یه وانت بازیگر بو گرفته که اگه تلویزیون یکم دیگه صبر میکرد به طور کامل از حافظمون محو میشدن و اونوقت فکر میکردیم بازیگرای جدیدن و شاید این کمپوت شبانه ی سیرابی کمی قابل خوردن بود. من که دیدن فک و دهن و نیش تا بناگوش باز رضا رشید پور رو به اینا ترجیح میدادم تلویزیون سر ساعت خودش خاموش میشه. اون بیرون چیزی نیست جز چراغهای ممتد تا لبه ی آسمون تاریک و صدای خالی شدن تیر آهن یه جایی بین این همه مکعب مستطیل سیمانی . ...... کاش منم مثل تلویزیون خود به خود خاموش میشدم |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم شهریور 1387ساعت 11:38 توسط امیر |
|
|
سایه میسازم از بقایای حضورت و صبحی را خلق میکنم که تو در آن گره از خواب میگشایی به نگاهت که هنوز توی آینه بی تو مانده, زل میزنم و میخندم و خوشحالم که تو روزی اینجا بودی روزی و شاید لحظه ای. کنار من بودی . میخندیدی . بیدار شو و بیدارم کن از خواب خودت انگار نه انگار رفته بودی انگار نه انگار که فقط سالی یکبار میبینمت و همه سال را با آن یک روز زندگی میکنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 2:45 توسط امیر |
|
|
با اینکه دستت یه هفتیر تمیز و تازه داری و عرق و خون از رو پیشونیت داره میرسه به یقت و پشت سرت یه لشکر سرباز تیکه پاره شدس. اما هنوز جرات لرزوندن انگشت سوابتو نداری تا جواب همه قبل از خودتی ها رو بدی تو شلیک نمیکنی چون ساخته نشدی که این کارو بکنی. پوزخند عجیبی توی اتمسفر هوا پر شده که انگار زره زره ی تورو زیر سوال میبره . تازه داره معلوم میشه کی چیکارس. کجا رفت اون شعارای دهن پاره کنت که با اربده تو گوش بقیه قطار میکردی انگار فقط تویی و بقیه خط ممتد اند رو جاده تو. میخوان اشکاور بزنن . زود تر شلیک کن و ماسک اون جسدی که زیر لوله هفتیرت هنوز زندس بردار یه بار حیوون بودنتو ثابت کن. آدم که نیستی حداقل یه حیوون به تمام معنا باش زود باش! یکم نقشه های استراتژیک اون ژنرال های اتوکشیده رو بریز به هم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:34 توسط امیر |
|
|
تا پامو از در گذاشتم تو پاشد رفت. گفتم بابا دم معرفتت گرم . کجا؟؟؟ جواب نداد . عین گاو سرشو انداخت پایین و رفت یه اه کشیدم و رفتم نشستم. کاش یه زره زودتر میرسیدم بلکه یه فیضی ازش میبردم. یه حالی باهاش میکردم اما لامصب انقد با نظمه که یه ثانیه هم علاف من نمیشه اخه مگه نمیدونه اگه نباشه من تو همه چی وا میمونم. هیچ کاریو بدون کمکش نمیتونم درست انجام بدم ساعتمو یه نگاهی کردم . دیگه داشت شب میشد . پس کی میخواد برگرده سرمو گذاشتم لب مبل و یواش یواش چشام گرم شد. .... با صدای تلویزیون از خواب بیدار شدم . مثل اینکه یکی روشنش کرد. اما کی؟؟ ا .. اومدی ؟؟؟ کجا رفته بودی ؟؟؟ هیچی نگفت . مثل موقع رفتنش . اما ناراحت نشدم .اون هیچوقت حرف نمیزنه . پا شدم شمعها رو خاموش کردم و یخچال رو زدم تو برق. بالاخره برق اومد!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 16:12 توسط امیر |
|
|
سوال:زیبا ترین قارچ دنیا چه نام دارد؟ جواب: قارچ هسته ای ........... چقدر انفجار بمب هسته ای زیباست . عروج اون قارچ غول آسا که انگار خودشو به درون میکشه و نور خیره کننده . و آژیری که ... فایدش چیه؟ چقدر حقیقیه . حقیقی تر از هر چیز دیگه . حقیقی تر از هر دروغی که به اسمهای مختلف به خوردت میدن . صلح . کمک. پیشرفت . همه ی تلاشها ی مزحک ما برای اینکه وانمود کنیم داریم بالا میریم . چه صداقتی تو وجود اون قارچ آتشینه . بی هیچ کلکی . همون کاریو میکنه که باید با غرشی آرام مقابل آژیر ممتد قارچ هسته ای زیبا ترین چیزیه که تا حالا بشر ساخته نمیدونم چرا ولی هر وقت به تصویرش نگاه میکنم حس عجیبی دارم .حسی مثل واهمه اما همراه با احترام و ادراک . یادمه اون موقعها که مدرسه میرفتیم تو کتاب آموزش دفاعی نوشته بود هر گاه با انفجار هسته ای روبرو شدید روی زمین دراز بکشید و با دست صورت خود را حفاظت کنید همون موقع میخواستم زیرش بنویسم: "آخه برادر من . خودتو خر گیر آوردی یا مارو؟ آخه وقتی آدم تا چند لحظه بعدش به میلیاردها مولوکول تقسیم میشه از صورتش حفاظت کنه که چی؟ " |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 23:15 توسط امیر |
|
|
دو جبهه ی بزرگ تاریکی به هم حمله ور میشوند هردو پرچمدار تباهی هردو شماره سریال مرگ را روی یونیفرم هایشان دارند سرداران سیاه روبروی هم صف میکشند در آخرین تکه ای که از دنیا باقی مانده سرد و متروک و بی جان زیر پای آنها و آسمانی که جای خالی آن بالای سر همه حفره ای سیاه باقی مانده آسمانی که سالها پیش به پشت خورشید گریخت و خورشیدی که سالهاست خاموش شده تفنگها قرشوار نفس میکشند. و گلوله هایی که در تب شلیک شدن میسوزند و قلب هایی بی حرکت پوشیده در لفاف آهن حضرت شیطان امروز کودکانش را در آغوش خواهد گرفت موشک ها آماده ی پرواز اند. با آخرین تجهیزات و تکنولوژی میتوانند حتی نوزادی را از میلیاردها کیلومتر آن سو تر هدف بگیرند صورت های مرده ای که پشت ماسکها نفس میکشند منتظر اند برای آخرین رعشه های دنیا و بعد .... خاموشی. تاریکی . برای همیشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 10:54 توسط امیر |
|
|
کیبورد کثیف زیر دستم تلق تولوق میکنه و نمیزاره مغزم منفجر شه . مثل یه چکش ابری برای یه پسر بچه ی 6 ساله ی عقده ای که عروسک خواهر کوچیکشو تیکه تیکه میکنه یا یه خروار قرص واسه یه پیرمرد 90 ساله سرطانی زوار درفته . این روزا غروبای گندی رو داریم تجربه میکنیم که بهش میگن فصل قشنگ تابستون یا "زمانی برای گذشتن زمان" برای اینکه منظورم رو بفهمی لازم نیست تلاش کنی.چون از سه حالت خارج نیستی یا مثل خودم نفهمی یا حواست و فازت با من فرق داره و تو گل و بلبل و استخر و جیب عمیق بابایی شنا میکنی یا مثل خیلی از وبلاگ نویسا تو فاز شعر نوشتن و عشق و آه و ناله و شلغمی!(بر نخوره به کسی) به هر حال داشتم از غروبای گند میگفتم. این جور غروبا بوی گازوئیل میدن و جایی برای رمانتیک بازی رو به افق و ماچ و بوس و بقل و بمال بمال ندارن. این غروبها از اون نوعی اند که باید وقتی میری خونه فک کنی چه جوری بری تو که با کسی درگیر نشی و فحش نخوری و مجبور نشی بدی(فحش رو ارز میکنم البته!!!) باید خوب رو ماشین کارکرده باشی و خرجی زن و بچه ها رو در آورده باشی . یا سعی کنی فراموش کنی هیچ دوستی نداری وهیچ دوستی نداری و هیچ دوستی نداری......واقعا هیچ دوستی نداری یه کام سنگین از سیگار بگیر و به رژه رفتن یه نفره رو آسفالت تیکه پاره ی خیابون ادامه بده دوش فنگ! یعنی دستت تو جیبت باشه.اما توش چیز مورد داری نباشه خبردار! یعنی از پلیس دوری کن به راست راست و به چپ چپ هم نداریم. مسائل سیاسی به تو ربطی نداره! این غروب و این آسمون مال هرکی باشه تو نیست سهراب غلط کرد گفت آسمان مال من است . سهراب (...) خورد!! این غروب مال اونیه که بالا سرت تو پنت هاوس برج تهران لم داده رو کاناپه 5 میلیون تومنیش و داره فک میکنه کیف دلچه گاباناش رو با کدوم مانتوش ست کنه . یا اینکه امشب با بی ام و بره خانم بلند کنه یا با کمری. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 21:3 توسط امیر |
|
|
خیلی ها از اینکه تو لیوان یه بار مصرف بهشون چایی بدی ناراحت میشن و به ریشه های بشریشون بر میخوره و میرن تو فاز افسوس که ای وای! چه زمونه ای شده ! انسانیت نابود شده ! حرمت ها فرو ریخته .
اما من از لیوان یه بار مصرف بیشتر لذت میبرم . راحته و تمیز و بی قواره. تازه بعد از خوردن چایی یا هر کوفتی که توش هست میتونی با خیال راحت لهش کنی و خدافظ
یعنی یه جورایی نمک میخوری و نمکدون میشکنی بدون اینکه صاب نمک ناراحت بشه
این خیلی هایی که گفتم وقتی دارن آیس پک و همبرگر و هزار جور زهرمار مثلا فست فود دیگه میخورن یادشون نیست که چیزی جز همون لیوان یه بار مصرف عزیز رو دستشون نگرفتن . حالا با یکم تغییر شکل یادشون نیست که صد ساله سعی نکردن چیزی درست کنند و فقط مثل یه مشت کرم چاق خوردن و بالا آوردن. تازه معجون احمقانه رفتار روزانشون که دیدنیه . نشستن و فحش دادن به این و اون و حکومت و روزگار و هوا و علی دایی و ... حتی خدا. یه مشت آدم گشاد الانتها که خریت و تنبلی خودشون رو میندازن گردن این و اون و واسه حل مشکلات فرا بین المللی راه حل ارائه میکنند ولی حاضر نیستن یه لیوان یه بار مصرف رو که یه نفر دیگه لهش کرده از رو زمین وردارن و بندازن تو سطل آشغال ...لیوان یه بار مصرف یه سنبل به تمام معنا از زندگی ماست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:4 توسط امیر |
|
|
برای اینکه از خواب بیدار شی باید دلیل قانع کننده ای داشته باشی . مثلا ادامه اتلاف وقت 20 ساله ی عمرت میتونه دلیل موجهی برای مصرف اکسیژن محیط مسموم دور و برت باشه . برای اینکه کسی تو رو دوست داشته باشه باید توی جیبت چیزی داشته باشی باید بتونی عدا در بیاری حق نداری خودت باشی . باید لبخند بزنی و مثل احمق ها بگی " دوست دارم عزیزم" . حق نداری بگی حالم از حرفای خاله زنکیت بهم میخوره . حالم از افکارت بهم میخوره و از طرز زندگیت که مغز کوچیکت چیزی جز اینو برات فراهم نکرده. ... چه خوبه که اینجا موبایل آنتن نمیده ... رو به روی آینه وایمیسی . مغزت شروع به کار میکنه . به یاد میاره که دختری یا پسر بعد میفهمه که باید چی کار کنی . میفهمه باید مثل یه اوا خواهر با موهای سیخ سیخ خودشو درست کنه یا یه باربی پتیاره با نیم کیلو کرم پودر رو صورتش. آینه چیزی نمیگه . هنوز بیدار نشده .بهتره از اینجا بری ... بوی گند تریاک همه جا رو گرفته ... اینجا شهر شلوغیه مهم نیست کی هستی باید یا تو صف وایسی یا پشت چرغ قرمز یا ترافیک یا پشت هر چیزی که بهت کمک کنه وقتتو به راحتی و سهولت تلف کنی. میتونی پشت فرمون سیگار هم بکشی این باعث کوتاه شدن عمر میشه و گذت زمان برات سریع تر اتفاق میفته . ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 16:47 توسط امیر |
|
|
الهی بیفتی تو دیگ شکلات من بیام بلیسمت الهی مامان بابات از خونه بیرونت کنند مجبور شی شب بیای پیش من الهی اون دوستای اوشکولت برن زیر تریلی که انقد باهاشون نری بیرون الهی هی تصادف کنی هی من بیام نجاتت بدم . هی تصادف کنی هی من بیام نجاتت بدم هی تصادف کنی.... بیمه هستی راستی؟؟ ولش کن حالا چی داشتم میگفتم ؟ آها! الهی پات بشکنه من بیام زیر بقلتو بگیرم الهی از دانشگاه اخراجت کنند که من یه بهونه خوب واسه انصراف دادن پیدا کنم الهی بترکی!!!نه نترک . این خوب نبود .. صب کن.... آهااااا اینو داشته باش: (به صورت شیش و هشت خوانده شود) الهی ..الهی.. الهی.. الهی من بمیرم... بمیرم که شاید بیایی..دستاتو بگیرم حالا دست دست!! اون عقبیا حال میکنند؟؟ ماشاالله! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 23:42 توسط امیر |
|
|
"سرت رو برگه خودت!" زنیکه خرس. انگار داره با شوهر ننش حرف میزنه با اون مانتوی از مد افتادش که زیر فشار اونهمه چربی درزاش داره میترکه و تاپ قرمزش از لای دکمه های رو به انفجارش معلومه فکر کرده آدمه . شیطونه میگه بگیرم ..............باهاش برخورد غیر شرعی کنم!!! سرم رو برگه باشه ؟ ها؟ میخوای بگیرم مثل توپ از پنجره پرتت کنم تو حیاط دانشگاه ؟؟؟ حیف که دست رو زن بلند نمیکنم . هر چند شک دارم زن باشی اصلا . این اخلاق و هیکل مزخرفی که تو داری بعید میدونم سوپور شهرداری هم بیاد طرفت. پس تا حالا حتما یا هم جنس باز شدی یا دو جنسه یا شایدم به خودکفایی رسیدی! حتما باید یه تحقیق تو سوابقت بکنم ببینم خرسی ,گوریلی , داییناسوری تو اژدادت بوده یا نه خاک تو سر گدات کنن که از این دوزار نمیگزری میای وای میسی سر جلسه خرسنبک ترشیده .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 14:11 توسط امیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
| پیوندها |
|
تنها ترین دختر دنیا اورانوس عمو تفقد سکوت شقایق دردونه به سرخی آتش پاییزه |
|
RSS
|