تبليغاتX
خیابان های خون آلود
b l o o d y s t r e e t s

اولین بار روی کاغذ لای همین کلمه ها دیدمش . نوشته بود سلام . ریز نوشته بود

منم زیرش بزرگ نوشتم سلام. گفت چرا انقد بزرگ می نویسی ؟ گفتم تا همه بتونن منو ببینن .

نوشت واسه چی؟ گفتم تا بالاخره یکی جوابمو بده.

یه لبخند بزرگ کشید و بعد گفت: مگه من بزرگ نوشتم که تو جوابمو دادی؟ گفتم نه.

دو تا چشم کشید و همینجوری زل زد بهم

نوشتم نقاشی رو دوست داری؟ گفت آره . گفتم پس بیا بکشیم. اونوقت یه خط صاف کشیدم . اونم دو تا دیگه بالاش کشید. گفتم این چیه؟ گفت یه تیر چراغ برق. فقط چند تا کفتر و کلاغ کم داره.

من یه دایره کشیدم اون توش یکی دیگه کشید با یه خط کج و کوله دورش .فرصت نداد بپرسم. گفت: این یه ماهیتابست که توش نیمروئه  گشنت نیست؟ گفتم:نه زیاد.

نوشت:اشکال نداره تا من غذا می پزم تو هم گشنت میشه

نوشتم : خوب پس بپز

نوشت:آخه آشپزخونه ندارم. یه آشپزخونه برام بکش

بعد هم یه بوس کشدار نوشت

گفتم : من که آشپزخونه بلد نیستم.

گفت:خوب یه گاز پیکنیکی بکش .

یه دایره کشیدم با یه خط افقی روش بعد هم یه شعله کوچولو .

گفت: آفرین!

بعد هم یه قابلمه روش کشید. یه قالیچه . یه زره هم چمن زیرش

گفتم: یه قلیون هم بکشی بد نیست.

گفت: قلیون خوب نیست ! میمیری

گفتم : باشه . غذات نسوزه

و بقل اون بوس کشدارش یه قلب کوچولو کشیدم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 21:1  توسط امیر | 

کارتن خوابها . آشغال گردها . زن های فا(..)شه . موتوری ها . سی دی فروش ها . گدا ها. گل فروش های سر چهار راه . .معتاد ها . فال فروش ها.

چطوره ؟ لیست قشنگیه نه؟

از آدمایی که هر روز میبینیمشون . کاری باهاشون نداریم . هیچ کس باهاشون کاری نداره. اونها هم انگار اینجوری راحت ترند .

تازه کلی دیگه هم میشه بهش اضافه کرد.

آدمایی که تو ساده  ترین محل ارتباط یک جامعه زندگی میکنند. خیابون

جایی که برای دیدن همدیگه درست کردیم ولی انگار خیلی وقته دیگه کسیو توش نمیبینیم .

چی داری بگی؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 0:28  توسط امیر | 

یه لحظه به این پوسترهای رو دیوار نگاه کردم و دهنم باز موند از اینکه چقد آدم دارن چش تو چش منو نگا میکنند

یک..دو..سه..اووووووووووو. خیلی اند

آدمایی که خودم یه روزی رو دیوار چسبوندمشون و یه موقعی اسطوره هایی بودن برا خودشون

چه زود میگزره دوران جو گرفتگی

خدا چه زود آدما رو میکشه تو رینگ . حتی فرصت نمیده تماشاچی باشی . به محض اینکه بلیط و بخری باید بری تو رینگ . فقط شاید تو این فاصله جمعیت یکم شگفت زدت کنه و این اولین و آخرین شگفت زدگی توئه

چالبه که کسی حواسش به تو نیست. شاید چند تا دوست از وسط جمعیت برات دست تکون بدن ولی اونا هم فوری میرن سراغ کتک کاری خودشون .چه خر تو خری راه انداختی خدا جون!!

این بزرگترین رینگ دنیا ست. زود باش یکیو گیر بیار که بزنی تا کسی تورو گیر نیاورده !

...

آدمای رو دیوار هنوز دارن منو نگاه میکنند

اونا مهم اند که من رو دیوار چسبوندمشون یا من مهم ام که اونا منو اینجوری نگاه میکنند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 21:57  توسط امیر | 

سلام کثافت عزیزم

من امروز از هواپیما پیاده شدم. الان دارم میرم سمت هتل

پرواز بد نبود .هرچی باشه مثل قطار تکون نداشت . به جز آخراش که نمیدونم افتادیم تو چاله هوایی یه همچین چیزی . این بقل دستیم مثل خرس خورده بود و همشو بالا آورد رو کف هواپیما

خدا رو شکر کت شلوار یه میلیون دلاریم کثیف نشد .

اینجا هوا خیلی دم داره . آلوده هم هست . این زبون مزخرفشون رو هم که من اصلا نمیفهمم

به هر حال باید این اجلاس احمقانه رو اینجا برگزار کنم میدونی که واسه شرکت خیلی سود داره اگه بتونیم به بهونه کمک به فقرا جنس های بنجلمون رو سرازیر کنیم تو بازار این جور کشورها.

راستی  منشی دفتر بهم گفت یه کم مریض شدی. اشکال نداره . به درک ! زود خوب میشی عزیزم

فوقش میمیری من از دستت راحت میشم

فک نمیکنم اینجا چیز به درد بخوری برا سوغاتی گیر بیاد ولی سعی میکنم یه چیزی برات بگیرم

هر چند که میدونم توی کثافت پولو از همه چی بیشتر دوست داری

مواظب بچه ها باش . قرص هاتم بخور . شب هم زود بخواب .

 

فدای تو

!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 17:26  توسط امیر | 
سلاخ

بیا .بیا و مرا تکه پاره کن

ای سلاخ دوست داشتنی

میدانم که میخواهی . من میدانم پشت آن چشم های معصوم چه هیولایی نفس میکشد

بیا پس . ساطورت را بردار و مرا تکه پاره کن . هر چقدر که دوست داری

عشق تو دریدن است و من معشوق تو

بی آنکه یک لحظه به خودت شک کنی . یا به عاشقی من

بیا و مرا تکه پاره کن . خونم را بخور . گردنم را بزن . انگشتهایم را ببر

برای یک بار که شده بگزار حقیقتت را ببینم . خسته ام کردی با آن معصومیت دروغینت

با لبخند هایت که میدانم حتی لحظه ای از آن حقیقت ندارد.

بگزار ببینمت خون آشام نازنین من!

لبهایم را ببوس و بعد با دندان پاره شان کن

بیا و مرا تکه پاره کن .  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 19:16  توسط امیر | 

خوب شلیک میکرد. سام . سرباز خوبی بود. همیشه از من بهتر بود

 

با هم به اینجا آمدیم با یک هواپیمای باری.هر دو جوان بودیم . هردو ساده لوح و احمق

آن روزها نگاه سنگین سربازان قدیمی تر را همیشه روی سرمان حس میکردیم  و تعجب میکردیم از حس بی احساسی که در نگاه ان ها بود. مگر آنها چه مرگشان بود ؟؟ مگر آنها هم ثل ما نیامده بودند افتخار کسب کنند . قهرمان شود؟!

به ویتنام خوش اومدی سرباز تازه کار

سام روز های اول همیشه حساب تاریخ دستش بود و میدانست چند وقت است اینجاییم

اما خب چیزی که اینجا اهمیت ندارد زمان است. اینجا حساب فشنگهایت و جیره غذایت را داشته باشی بس است

تو فقط آدم بکش و منتطر فرمان آتش باش .

سام امروز سنگ قبر قشنگی دارد . من هم همان دور و بر یکی دارم اما نه به قشنگی او

چند ردیف آنور تر دارند لاشه های چند تا جوجه سرباز از عراق برگشته رو دفن میکنند !

به آمریکا خوش اومدی عزیزم!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 22:57  توسط امیر | 

روبروی در ایستاده  زیر باران

با آن کت شلوار زرد مسخره اش

و آن کروات سبز و چتری کهنه که زیر حجوم باران بی تابی میکند

نشناختی؟ خوشبختیه . برو درو باز کن احمق!

هرچند تو بی شعور تر از این حرف هایی

دینگ دانگ!

مدام زنگ میزند . منظم و آرام بدون اینکه زره ای عجول باشد

اه! باز هم آن غرور احمقانه ات !

برو در را باز کن. میرود ها!!

چه اشکال دارد چند دقیقه روی مبل خاک گرفته ات بنشیند ؟ خیس آب است.

مبل هایت تمیز میشوند!!

خیلی وقت بود این دور و بر پیدایش نبود. شاید هم بود و تو نمیدیدی

آخرین بار دور و بر کودکیهایت میچرخید. و چه خوش گذشت!

نمیخواهی در را باز کنی؟ دارد میرود...پاشو

----------------------------------------------

پسر بلند شد و در را باز کرد و روی پادری خیس ایستاد. باران کمی رام شده بود و خورشید با ناز آن دور ها داشت غروب میکرد

.آقای خوشبختی آنجا نبود. در عوض دختری با موهای خیس و صورتی رنگ پریده و لبحندی آمیخته با سردرگمی  ایستاده بود. با دفتری در دست

-         سلام.. این مال شماست؟؟

- این؟...ا.آره این دفتر منه..دست شما چیکار میکنه؟

- تو کتابخونه جا گذاشتین . تا اینجا دنبالتون اومدم

-مرسی. ممنون. لطف کردین واقعا...

به اندازه زمین خوردن چند هزار قطره ای باران به هم خیره ماندند.

-         خب ... خدافظ

-         ...بـ...بفرمایید تو یه چایی چیزی... بارون میاد... میرسونمتون!

در را پشت سر باران بستند و رفتند . بی آنکه متوجه مردی با کت و شلوار زرد رنگ که در سایه آفتاب سر خیابان آنها را تماشا میکرد شوند.

 لبخندی بر لبانش بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 0:25  توسط امیر | 

خیابان ها ساکت و بی تفاوت از زیر پای من رد میشوند

انگار نه انگار که شهری را بر دوش میکشند

شهری گرد و خاک گرفته و پیر که هنوز گاهی آرمانهایش را هزیانوار زمزمه میکند و به خواب میرود

خیابان ها دیگر جایی برای قدم زدن های دو نفره ندارند

اگر هم داشته باشند برای من و تو نیست

 

خیابان ها با غروب به خواب سقوط میکنند و با صدای چرخ های ارتش آهن برمیخیزند  و تسلیم زمان میشوند
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 22:4  توسط امیر |