![]() |
![]() |
|
| b l o o d y s t r e e t s |
|
سایه میسازم از بقایای حضورت و صبحی را خلق میکنم که تو در آن گره از خواب میگشایی به نگاهت که هنوز توی آینه بی تو مانده, زل میزنم و میخندم و خوشحالم که تو روزی اینجا بودی روزی و شاید لحظه ای. کنار من بودی . میخندیدی . بیدار شو و بیدارم کن از خواب خودت انگار نه انگار رفته بودی انگار نه انگار که فقط سالی یکبار میبینمت و همه سال را با آن یک روز زندگی میکنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 2:45 توسط امیر |
|
|
با اینکه دستت یه هفتیر تمیز و تازه داری و عرق و خون از رو پیشونیت داره میرسه به یقت و پشت سرت یه لشکر سرباز تیکه پاره شدس. اما هنوز جرات لرزوندن انگشت سوابتو نداری تا جواب همه قبل از خودتی ها رو بدی تو شلیک نمیکنی چون ساخته نشدی که این کارو بکنی. پوزخند عجیبی توی اتمسفر هوا پر شده که انگار زره زره ی تورو زیر سوال میبره . تازه داره معلوم میشه کی چیکارس. کجا رفت اون شعارای دهن پاره کنت که با اربده تو گوش بقیه قطار میکردی انگار فقط تویی و بقیه خط ممتد اند رو جاده تو. میخوان اشکاور بزنن . زود تر شلیک کن و ماسک اون جسدی که زیر لوله هفتیرت هنوز زندس بردار یه بار حیوون بودنتو ثابت کن. آدم که نیستی حداقل یه حیوون به تمام معنا باش زود باش! یکم نقشه های استراتژیک اون ژنرال های اتوکشیده رو بریز به هم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:34 توسط امیر |
|
|
تا پامو از در گذاشتم تو پاشد رفت. گفتم بابا دم معرفتت گرم . کجا؟؟؟ جواب نداد . عین گاو سرشو انداخت پایین و رفت یه اه کشیدم و رفتم نشستم. کاش یه زره زودتر میرسیدم بلکه یه فیضی ازش میبردم. یه حالی باهاش میکردم اما لامصب انقد با نظمه که یه ثانیه هم علاف من نمیشه اخه مگه نمیدونه اگه نباشه من تو همه چی وا میمونم. هیچ کاریو بدون کمکش نمیتونم درست انجام بدم ساعتمو یه نگاهی کردم . دیگه داشت شب میشد . پس کی میخواد برگرده سرمو گذاشتم لب مبل و یواش یواش چشام گرم شد. .... با صدای تلویزیون از خواب بیدار شدم . مثل اینکه یکی روشنش کرد. اما کی؟؟ ا .. اومدی ؟؟؟ کجا رفته بودی ؟؟؟ هیچی نگفت . مثل موقع رفتنش . اما ناراحت نشدم .اون هیچوقت حرف نمیزنه . پا شدم شمعها رو خاموش کردم و یخچال رو زدم تو برق. بالاخره برق اومد!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 16:12 توسط امیر |
|
|
سوال:زیبا ترین قارچ دنیا چه نام دارد؟ جواب: قارچ هسته ای ........... چقدر انفجار بمب هسته ای زیباست . عروج اون قارچ غول آسا که انگار خودشو به درون میکشه و نور خیره کننده . و آژیری که ... فایدش چیه؟ چقدر حقیقیه . حقیقی تر از هر چیز دیگه . حقیقی تر از هر دروغی که به اسمهای مختلف به خوردت میدن . صلح . کمک. پیشرفت . همه ی تلاشها ی مزحک ما برای اینکه وانمود کنیم داریم بالا میریم . چه صداقتی تو وجود اون قارچ آتشینه . بی هیچ کلکی . همون کاریو میکنه که باید با غرشی آرام مقابل آژیر ممتد قارچ هسته ای زیبا ترین چیزیه که تا حالا بشر ساخته نمیدونم چرا ولی هر وقت به تصویرش نگاه میکنم حس عجیبی دارم .حسی مثل واهمه اما همراه با احترام و ادراک . یادمه اون موقعها که مدرسه میرفتیم تو کتاب آموزش دفاعی نوشته بود هر گاه با انفجار هسته ای روبرو شدید روی زمین دراز بکشید و با دست صورت خود را حفاظت کنید همون موقع میخواستم زیرش بنویسم: "آخه برادر من . خودتو خر گیر آوردی یا مارو؟ آخه وقتی آدم تا چند لحظه بعدش به میلیاردها مولوکول تقسیم میشه از صورتش حفاظت کنه که چی؟ " |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 23:15 توسط امیر |
|
|
دو جبهه ی بزرگ تاریکی به هم حمله ور میشوند هردو پرچمدار تباهی هردو شماره سریال مرگ را روی یونیفرم هایشان دارند سرداران سیاه روبروی هم صف میکشند در آخرین تکه ای که از دنیا باقی مانده سرد و متروک و بی جان زیر پای آنها و آسمانی که جای خالی آن بالای سر همه حفره ای سیاه باقی مانده آسمانی که سالها پیش به پشت خورشید گریخت و خورشیدی که سالهاست خاموش شده تفنگها قرشوار نفس میکشند. و گلوله هایی که در تب شلیک شدن میسوزند و قلب هایی بی حرکت پوشیده در لفاف آهن حضرت شیطان امروز کودکانش را در آغوش خواهد گرفت موشک ها آماده ی پرواز اند. با آخرین تجهیزات و تکنولوژی میتوانند حتی نوزادی را از میلیاردها کیلومتر آن سو تر هدف بگیرند صورت های مرده ای که پشت ماسکها نفس میکشند منتظر اند برای آخرین رعشه های دنیا و بعد .... خاموشی. تاریکی . برای همیشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 10:54 توسط امیر |
|
|
کیبورد کثیف زیر دستم تلق تولوق میکنه و نمیزاره مغزم منفجر شه . مثل یه چکش ابری برای یه پسر بچه ی 6 ساله ی عقده ای که عروسک خواهر کوچیکشو تیکه تیکه میکنه یا یه خروار قرص واسه یه پیرمرد 90 ساله سرطانی زوار درفته . این روزا غروبای گندی رو داریم تجربه میکنیم که بهش میگن فصل قشنگ تابستون یا "زمانی برای گذشتن زمان" برای اینکه منظورم رو بفهمی لازم نیست تلاش کنی.چون از سه حالت خارج نیستی یا مثل خودم نفهمی یا حواست و فازت با من فرق داره و تو گل و بلبل و استخر و جیب عمیق بابایی شنا میکنی یا مثل خیلی از وبلاگ نویسا تو فاز شعر نوشتن و عشق و آه و ناله و شلغمی!(بر نخوره به کسی) به هر حال داشتم از غروبای گند میگفتم. این جور غروبا بوی گازوئیل میدن و جایی برای رمانتیک بازی رو به افق و ماچ و بوس و بقل و بمال بمال ندارن. این غروبها از اون نوعی اند که باید وقتی میری خونه فک کنی چه جوری بری تو که با کسی درگیر نشی و فحش نخوری و مجبور نشی بدی(فحش رو ارز میکنم البته!!!) باید خوب رو ماشین کارکرده باشی و خرجی زن و بچه ها رو در آورده باشی . یا سعی کنی فراموش کنی هیچ دوستی نداری وهیچ دوستی نداری و هیچ دوستی نداری......واقعا هیچ دوستی نداری یه کام سنگین از سیگار بگیر و به رژه رفتن یه نفره رو آسفالت تیکه پاره ی خیابون ادامه بده دوش فنگ! یعنی دستت تو جیبت باشه.اما توش چیز مورد داری نباشه خبردار! یعنی از پلیس دوری کن به راست راست و به چپ چپ هم نداریم. مسائل سیاسی به تو ربطی نداره! این غروب و این آسمون مال هرکی باشه تو نیست سهراب غلط کرد گفت آسمان مال من است . سهراب (...) خورد!! این غروب مال اونیه که بالا سرت تو پنت هاوس برج تهران لم داده رو کاناپه 5 میلیون تومنیش و داره فک میکنه کیف دلچه گاباناش رو با کدوم مانتوش ست کنه . یا اینکه امشب با بی ام و بره خانم بلند کنه یا با کمری. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 21:3 توسط امیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آذر 1388 مهر 1388 شهریور 1388 دی 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
| پیوندها |
|
تنها ترین دختر دنیا اورانوس عمو تفقد سکوت شقایق دردونه به سرخی آتش پاییزه معلم دیروز رفیق امروز (بخونید خوبه) دختر نارنج و ترنج |
|
RSS
|