![]() |
![]() |
|
| b l o o d y s t r e e t s |
|
تا پامو از در گذاشتم تو پاشد رفت. گفتم بابا دم معرفتت گرم . کجا؟؟؟ جواب نداد . عین گاو سرشو انداخت پایین و رفت یه اه کشیدم و رفتم نشستم. کاش یه زره زودتر میرسیدم بلکه یه فیضی ازش میبردم. یه حالی باهاش میکردم اما لامصب انقد با نظمه که یه ثانیه هم علاف من نمیشه اخه مگه نمیدونه اگه نباشه من تو همه چی وا میمونم. هیچ کاریو بدون کمکش نمیتونم درست انجام بدم ساعتمو یه نگاهی کردم . دیگه داشت شب میشد . پس کی میخواد برگرده سرمو گذاشتم لب مبل و یواش یواش چشام گرم شد. .... با صدای تلویزیون از خواب بیدار شدم . مثل اینکه یکی روشنش کرد. اما کی؟؟ ا .. اومدی ؟؟؟ کجا رفته بودی ؟؟؟ هیچی نگفت . مثل موقع رفتنش . اما ناراحت نشدم .اون هیچوقت حرف نمیزنه . پا شدم شمعها رو خاموش کردم و یخچال رو زدم تو برق. بالاخره برق اومد!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 16:12 توسط امیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 دی 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
| پیوندها |
|
تنها ترین دختر دنیا اورانوس عمو تفقد سکوت شقایق دردونه به سرخی آتش پاییزه |
|
RSS
|